یکشنبه 24 تیرماه سالگرد درگذشت خانم پروفسور مریم میرزاخانی بود. جهت بزرگداشت ایشان نیز جلسهای عمومی با حضور خانواده ایشان و دانشگاهیان و حتی دانشآموزان و اعضای بنیاد تازه تاسیس «مریم میرزاخانی» در دانشگاه شریف برگزار شد که در کانال گروه اطلاعرسانی شد.
بعد از درگذشت این ریاضیدان بزرگ، بعضی ریاضیدانان درمورد شخصیت علمی و اجتماعی ایشان نظرات خود را چه در مصاحبهها و چه در نوشتههای خود بیان کردند. یکی از نوشتههایی که به نظر ما جالب آمد، نوشته سام نریمان از فارغ التحصیلان دانشکده ریاضی دانشگاه شریف بود که سال گذشته منتشر کردند. این نوشته به دلیل توجه به موضوعات اجتماعی در جامعه ریاضی قابل توجه است:
ضایعه درگذشت خانوم میرزاخانی ما را امروز عمیقا متاثر کرد! فقدان بزرگان را باید به همه تسلیت گفت اما خاصتا برای خانواده شان خصوصا همسرشان ٬ دختر کوچکشان و پدر و مادرشان آرزوی صبر میکنیم…
گمانم دانشجویان نسل ما اولینبار از نزدیک ایشان را درسخنرانی آیپیام دیدند. آن موقع ما پایان دوره کارشناسی بودیم. دکتر شهشهانی یکی دو روز قبلِ سخنرانی ایشان برای ما از پیشنیاز های ریاضی آنچه که فکر می کردند برای فهمیدن سخنرانی لازم است صحبت کردند٬ به امید اینکه هم بیشتر بفهمیم هم شاید بتوانیم سوال خوبی بکنیم. همه آمده بودند میرزاخانی را از نزدیک ببینند. ما هم علیرغم تلاش های دکتر شهشهانی چیزی بیشتر از ذوق دیدن میرزاخانی از نزدیک٬ برداشتی از سخنرانی شان نکردیم. معمولا پایان سخنرانی٬ اگر کسی سوالی نکند یا سوال مربوطی نکند هم سخنران حس بدی دارد هم جمع با حس تحقیر جلسه را ترک می کند. آخر سخنرانی عده ای از بزرگان آیپیام به نشانه احترام سعی کردند سوالاتی بپرسند که چندان مربوط نبود و گمانم مجید هادیان تنها کسی بود که با سوالات مربوطش جمع را نجات داد.
چند سال بعد که برای دکتری به استنفورد می رفتم با اینکه شاخه تحقیقیام چندان نزدیک نبود اما در کلاس های ایشان شرکت می کردم. شاید بیشتر به خاطر بی نصیب نماندن از حضور الهامبخششان. هر کسی حتی در برخورد اول هم صمیمیت ایشان را در ارتباط حس می کرد. در وقت چای دانشکده که دانشجوها و اساتید برای گپ زدن به صرف عصرانه دور هم جمع می شدند٬ گاهی که من مطمئن نبودم در حضور بقیه میشود فارسی حرف زد یا نه خودشان سر صحبت را به فارسی باز می کردند٬ خاطراتی از دوران شریف میگفتند٬ از سخت بودن تمرین های دکتر خانهدانی٬ از تجربه خودشان که هر تابستان ایران می رفتند و درخواست ویزا می دادند٬ از اینکه در دوران دکتری در هاروارد فکر می کردند همه دانشجوها از ایشان بیشتر می دانند٬ از نگرانیهای دوران پسادکتری٬ از
مخلوط انگلیسی/ فارسی/چک حرف زدن دخترشان آناهیتا و…
در عظمت علمی ایشان و جایگاهشان در جامعه ریاضی عنوان اولین زن برنده مدال فیلدز گویای اعتبار تاریخی-اجتماعی ایشان هست٬ اما بی میلی محترمانه خانوم میرزاخانی برای الگو شدن و استفاده از این اعتبار اجتماعی عظیم مثال زدنی بود. بعد از کسب مدال فیلدز می گفتند به طور میانگین روزانه چندین ایمیل (۵-۶ به گمانم) دریافت می کنند فقط از جمعیت زنان کجا و کجا که یا در جلساتشان سخنرانی کنند یا مصاحبه کنند و غیره. چیزی که در هر صحبتی اشاره داشتند این بود که اگر حرفی برای گفتن داشته باشند درباره ریاضی خواهد بود نه درباره زن بودنشان یا الگو بودنشان. حتی ظاهرا دکتر میلانی سه بار از ایشان دعوت کردند که در جلسهای که قرار بود ایرانیان موفق در استنفورد صحبت کنند حضور داشته باشند که نپذیرفته بودند. در همان ایام کُلار استاد برجسته هندسه جبری در پرینستون مقاله جالبی نوشته بود درباره اینکه کسب مدال فیلدز بر مسیر یک ریاضیدان برجسته چه آثاری دارد و چطور ممکن است از سرعت دستاوردهای جدید آن ریاضیدان کم کند. اما خانوم میرزاخانی با اینکه فشار توجه رسانه ای بیشتری از هر برنده مدال فیلدز به خاطر اولین زن بودن تحمل می کردند و با داشتن فرزند کوچک و دست و پنجه نرم کردن با سرطان در این سه سال بعد از کسب جایزه تولید ریاضی اشان اگر بیشتر نشده بود٬ کمتر هم نشد (چهار مقاله که سه تا مربوط به سیستم دینامیکی بود و یکی مشترک با همسرشان در شاخه ترکیبیات).
هر کسی هر چقدر هم کوتاه با ایشان برخورد کرده باشد تحت تاثیر تواضع شان قرار گرفته. این حتی از پس مصاحبههای ساده و صمیمی که از ایشان باقی مانده هم پیدا است. دوست دارم کمی از زاویه دید خودم (به عنوان عضو متوسط و تازه کار جامعه ریاضی) درباره این بعد اخلاقی ایشان بنویسم.
همه اعضای متوسط و حتی سطح بالای یک جامعه هویت خودشان را از قالبهای کلیشهای (cult) آن گروه فرهنگی/اجتماعی می سازند. عده کمی از رهبران هر گروهی بدون دغدغه هویتسازی و صرفا با انگیزهها و جذبههای درونی چراغ راه بقیه اعضای جامعه می شوند. اگر از من بپرسید این کلیشه در جامعه ریاضی چیست٬ به گمانم «با هوش» بودن است. ریاضیدان ها از دید بیرون جامعه ریاضی باهوش فرض می شوند و از دید درون جامعه ریاضی با هوش بودن یکی از مهمترین مولفه های هویت سازیشان است. آدم های متوسط و بعضا خیلی قوی این جامعه سعی می کنند «باهوش» باشند و شاید خودشان را برای باهوش نبودن روزی چندبار ملامت کنند. ریاضیدانان خیلی بزرگ قطعا گرفتار این نوع هویت سازی نیستند منتها مولفه های هویت سازی هر جامعه را افراد تقریبا متوسط جامعه و تلقی آنها از الگوها می سازد. تلقیای که خانوم میرزاخانی سعی در اجتناب کردن از آن داشتند. ریاضی از یک طرف مثل همه علوم با کنش اجتماعی جلو می رود اما از یک طرف نیاز به تلاش مصرانه در تنهایی دارد. ریاضی دانان خیلی بزرگ در تنهایی های طولانیشان راه های پر پیچ و خمی را طی می کنند و وقتی منظرهای را کشف می کنند اتفاقا غالبا در به اشتراک گذاشتنش خیلی سخاوتمندند. من ریاضی دان قویای نمیشناسم که در به اشتراک گذاشتن ایدههایش بخیل باشد. منتها تاثیر عظمت تنهایی این بزرگان بر افراد متوسط به طور ناخودآگاه همراه ترسی است که بیشتر از اینکه موجب لذت بردن از منظرهای که به دست این بزرگان کشف شده بشود٬ منجر به دامنزدن به تلقی «باهوش» بودن می شود. اما در صحبت با خانوم میرزاخانی خبری از این ترس نبود٬ عظمت تنهایی با کیفیتشان را موقع صحبت با مخاطب٬ کوچک جلوه می دادند تا بیشتر از منظره ریاضی لذت ببرید نه اینکه تحت تاثیر ایشان هر چند ناخودآگاه قرار بگیرید.
فقدان ایشان برای همه ضایعه بزرگی است. روحشان شاد…